602؛ Deutsch - تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 15:30
Ich habe diesen Blog seit zehn Jahren. Heute habe ich gedacht, dass ich in meinem Blog schreiben üben ka . Vielleicht ka ich auch über meinen Tag sprechen und zum Beispiel sagen, was ich heute gemacht habe. Ich glaube, dass diese Übung eine gute Idee ist. Sie hilft mir, besser zu schreiben und zu sp...
603 - تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 15:30
Ich bin heute Nacht bei der Arbeit, aber ich ka nicht schlafen. Ich denke über die Zukunft nach und darüber, was ich werden werde. Wird der Krieg noch einmal begi en? Ich habe keine Energie dafür. Diese Woche habe ich sehr gut Deutsch gele t. Ich habe viel Zeit fürs Deutschle en verbracht und gedach...
605 - تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 15:30
اونقدری که برادر، پدر و مادرم به من استرس وارد میکنن واقعا نامردیه. حق من این نیست. من هیچوقت تو زندگیم راه کج نرفتم، هیچوقت کسی رو نرنجوندم، هیچوقت حق کسی رو نخوردم، هیچوقت کوتاهی نکردم، زحمت کشیدم، تلاش کردم، حقم نبود اینجا و اینطور با این آدما باشم. خداروشکر دلبرکم هست. در زمان حاضر ساعتها فقط عط...
606 - تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 15:30
غیر از این گربه‌ای که خودمون ازش نگهداری میکنیم، مامانشون یه بچه‌ی دیگه هم داشت که بخاطر اینکه چشمش و صورتش عفونت کرده بود تو حیاط جاش گذاشته بود. من و دلبر بردیمش دکتر و براش دارو گرفتیم و بهش شیر میدادیم. خلاصه عفونتش خیلی بهتر شد ولی اوضاع کلیش زیاد خوب نبود. یه روز صبح داروها و شیرش رو بهش دادم ...
607 - تاریخ: 1405/6/18 ساعت: 15:30
همیشه وقتی از خونه دور میشدم یه حس غربتی داشتم. احساس ناشناخته و غریب بودن خرمو میگرفت و روزامو تلخ میکرد. این‌باری که با دلبر رفته بودیم یه سفر کوتاه، دیدم ای بابا! چقدر حال و هوام خوبه. چقدر انگار دیگه از خونه دور نیستم. کنار دستمو نگاه کردم و دلبر رو دیدم. خونه‌ی من، آرامش من، امید من کنارم نشسته...
598 | - تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 10:20
598 |پدربزرگم برمی‌گردد. میگفت در کوچه‌های روستا که به استقبالم آمدند، گفتم ها کو؟ عروسم کجاست؟گفتند آن است! دخترکی جوان در حال ساختن خانه‌ای با سنگریزه‌ها، چمباتمه زده بود و در دنیای خودش غرق بود. جزئیات بیشتر درباره 598 |سالها، خانه، پدربزرگم، خودش، میکندپدربزرگم سینه را سپر می‌کند، به سمتش می‌رود...
602 | Deutsch - تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 10:20
602 | DeutschIch korrigiere meine Übungen mit ChatGPT. Da schreibe ich den Text in meinen Blog.Also, da bin ich. Lass uns anfangen und Deutsch le en.
603 | - تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 10:20
603 |Wird der Krieg noch einmal begi en? Ich habe keine Energie dafür.Diese Woche habe ich sehr gut Deutsch gele t. Ich habe viel Zeit fürs Deutschle en verbracht und gedacht: Warum habe ich das bis jetzt nicht gemacht?جزئیات بیشتر درباره 603 |habe، nicht، deutsch، üben، sehrNur zum Kurs zu gehen un...
606 | - تاریخ: 1405/5/7 ساعت: 10:20
606 |+ مثل اینایی شدم که هرکی میمیره میگن با لباس سفید تو یه باغ نشسته بود و اومد به خوابم.
530 | - تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 14:13
کاش میشد تا ابد توی پاویون بیمارستانمون زندگی کنم، ساکت، تمیز، خنک، تخت و پتوی گرم و نرم، غذا هم سر وقت میارن:(((.
531 | - تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 14:13
بعد از ۴ سال هنوز نفهمیدم توی این فضای «نخبگانی» توییتر چی به چیه. هربار میخونمش هرچی خودمم بلد بودم میپره. چرا اینجوریه واقعا؟
532 | - تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 14:13
شت شت شت، امتحانم افتاده تهران، من تنهایی تهران نرفتم، هیچجاییشو بلد نیستم، تو این شلوغی بلیط از کجا گیر بیارم، اونجا محل آزمونو چطوری پیدا کنم؟ [پنیک اتک]« Adblock test (Why?)
512 | - تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 11:47
شد شد، نشد مهاجرت میکنم آلاسکا. هیچ آدمی رو به چشم نمیبینم، نصف سال رو هم مثل خرس میخوابم. خدایی واسه اونجا رفتن دیگه نباید آزمون بگیرن.
513 | - تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 11:47
بعد از بدنسازی گویا مافیا بازی کردن هم باعث زائل شدن عقل میشه. شب کشیکم یکی ساعت ۵ صبح سر یه نفر پشت تلفن داد میزد که چرا تارگت زدن بهش که مافیاست. Adblock test (Why?)
514 | - تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 11:47
حالا ما یه بار زندگیمون سر روال افتاد و خواستیم یکم مثل آدمیزاد زندگی کنیم. خدایا باهامون خصومت شخصی داری؟ آدم یه سیب خورده، من که تو باغت تف نکردم به من چه؟ Adblock test (Why?)
502 | - تاریخ: 1402/12/7 ساعت: 2:40
بیاید غم کوچیک امروزمون رو به یه کار کوچولو تبدیل کنیم. همون کاری که مدتهاست با بهانههای مختلف انجامش نمیدیم.اینقدر بهونهی ابزار و وسایل رو نیاریم و امروز انجامش بدیم. Aaight؟ Adblock test (Why?)
503 | - تاریخ: 1402/12/7 ساعت: 2:40
با حاجی رفتیم تعمیرگاه که روغن ماشین رو عوض کنیم و چرخاشو هم جابجا کنیم. تعمیرکاره نشسته بود ما رو نگاه میکرد، ما داشتیم کارا رو انجام میدادیم.یاد اون توییته افتادم که گفته بود واسه تمیزکردن خونه کارگر گرفتیم، برگشتم خونه دیدم خانمه نشسته داره چایی و شیرینی میخوره و مامانم داره خونه رو جارو میزنه.
504 | - تاریخ: 1402/12/7 ساعت: 2:40
کاش میفهمیدم اینا که رو ماشینشون فلاشر led میندازن و همش پشت سر هم چراغ میزنن و میخوان سبقت بگیرن، دارن کجا میرن.کاش اگه چیز مهمی هست ما رو هم در جریان بذارن. Adblock test (Why?)
499 | - تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 17:20
یه خانوادهی عراقی تصادف کرده بودن و آورده بودنشون اورژانس. هرچی تلاش کردیم نه فارسی بلد بودن و نه انگلیسی و نمیشد باهاشون ارتباط گرفت. کلی تو اورژانس گشتیم تا آخرش یه آقایی که همراه بیمار بود اومد و گفت من عربی بلدم. با یه اعتماد به نفسی رو کرد به آقای مسن عرب زبان و شروع کرد به فارسی دست و پا شکسته...
500 | - تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 17:20
تنها نکتهی مثبتی که این بیمارستان داره، پاویون طبقهی هشته که به همهجای شهر دید داره.