خرید بک لینک

درباره سایت

10| شاخه ی عشق الهی

امکانات وب

Ich habe diesen Blog seit zehn Jahren. Heute habe ich gedacht, dass ich in meinem Blog schreiben üben ka. Vielleicht ka ich auch über meinen Tag sprechen und zum Beispiel sagen, was ich heute gemacht habe. Ich glaube, dass diese Übung eine gute Idee ist. Sie hilft mir, besser zu schreiben und zu sprechen. Ich korrigiere meine Übungen mit ChatGPT. Da schreibe ich den Text in meinen Blog. Also, da bin ich.

برچسب: نویسنده: طاها محمودی تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 15:30

Ich bin heute Nacht bei der Arbeit, aber ich ka nicht schlafen. Ich denke über die Zukunft nach und darüber, was ich werden werde. Wird der Krieg noch einmal begien? Ich habe keine Energie dafür. Diese Woche habe ich sehr gut Deutsch gelet. Ich habe viel Zeit fürs Deutschleen verbracht und gedacht: Warum habe ich das bis jetzt nicht gemacht? Nur zum Kurs zu gehen und nicht zu üben ist nicht genug.

برچسب: نویسنده: طاها محمودی تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 15:30

اونقدری که برادر، پدر و مادرم به من استرس وارد میکنن واقعا نامردیه. حق من این نیست. من هیچوقت تو زندگیم راه کج نرفتم، هیچوقت کسی رو نرنجوندم، هیچوقت حق کسی رو نخوردم، هیچوقت کوتاهی نکردم، زحمت کشیدم، تلاش کردم، حقم نبود اینجا و اینطور با این آدما باشم. خداروشکر دلبرکم هست. در زمان حاضر ساعتها فقط عطرش رو نفس کشیدم و قلبم آروم شد. خوشحالم که هست و حضورش بهم اجازه نمیده کار احمقانه‌ای بکنم. خوشحالم که برای دل خسته‌ام آرامشی دارم؛ هرچند زخمی، هرچند خسته، مرهمی هست.

برچسب: نویسنده: طاها محمودی تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 15:30

غیر از این گربه‌ای که خودمون ازش نگهداری میکنیم، مامانشون یه بچه‌ی دیگه هم داشت که بخاطر اینکه چشمش و صورتش عفونت کرده بود تو حیاط جاش گذاشته بود. من و دلبر بردیمش دکتر و براش دارو گرفتیم و بهش شیر میدادیم. خلاصه عفونتش خیلی بهتر شد ولی اوضاع کلیش زیاد خوب نبود. یه روز صبح داروها و شیرش رو بهش دادم و اومدم تو خونه یه چرت زدم. خواب دیدم خیلی تپل مپل شده و دور پاهام میپیچه و بازی میکنه و خوشحاله. ازم تشکر کرد که ازش مراقبت کردیم که سالم بمونه.

برچسب: نویسنده: طاها محمودی تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 15:30

همیشه وقتی از خونه دور میشدم یه حس غربتی داشتم. احساس ناشناخته و غریب بودن خرمو میگرفت و روزامو تلخ میکرد. این‌باری که با دلبر رفته بودیم یه سفر کوتاه، دیدم ای بابا! چقدر حال و هوام خوبه. چقدر انگار دیگه از خونه دور نیستم. کنار دستمو نگاه کردم و دلبر رو دیدم. خونه‌ی من، آرامش من، امید من کنارم نشسته بود. بوی عطرش که بهم میخورد از عمق وجودم حس می‌کردم که من خوشبخت‌ترین آدمم توی اون لحظه.

برچسب: نویسنده: طاها محمودی تاريخ: چهارشنبه 18 شهريور 1405 ساعت: 15:30

598 |پدربزرگم برمی‌گردد. میگفت در کوچه‌های روستا که به استقبالم آمدند، گفتم ها کو؟ عروسم کجاست؟گفتند آن است! دخترکی جوان در حال ساختن خانه‌ای با سنگریزه‌ها، چمباتمه زده بود و در دنیای خودش غرق بود. جزئیات بیشتر درباره 598 |سالها، خانه، پدربزرگم، خودش، میکندپدربزرگم سینه را سپر می‌کند، به سمتش می‌رود و در اولین اکت عاشقانه‌اش با لگد خانه‌ی دخترک را ویران می‌کند. خودشان همیشه با خنده تعریفش میکنند. پدربزرگم می‌گوید هنوز هم بعد این سالها نمی‌دانم چرا آن کار را کردم. اینش به کنار که کار قبیح و زشتی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: طاها محمودی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 10:20

602 | Deutsch

Ich korrigiere meine Übungen mit ChatGPT. Da schreibe ich den Text in meinen Blog.Also, da bin ich. Lass uns anfangen und Deutsch leen.



برچسب: نویسنده: طاها محمودی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 10:20

603 |

Wird der Krieg noch einmal begien? Ich habe keine Energie dafür.



Diese Woche habe ich sehr gut Deutsch gelet. Ich habe viel Zeit fürs Deutschleen verbracht und gedacht: Warum habe ich das bis jetzt nicht gemacht?

جزئیات بیشتر درباره 603 |

habe، nicht، deutsch، üben، sehr

Nur zum Kurs zu gehen und nicht zu üben ist nicht genug.

Ich eriere mich an die Zeit, als mein Englisch noch nicht sehr gut war, aber ich habe angefangen zu üben und Fortschritte gemacht.

Diese Tage versuche ich, Deutsch in Alltag Sprechen zu benutzen.

بررسی کامل 603 |

برچسب: نویسنده: طاها محمودی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 10:20

606 |

+ مثل اینایی شدم که هرکی میمیره میگن با لباس سفید تو یه باغ نشسته بود و اومد به خوابم.



برچسب: نویسنده: طاها محمودی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 10:20

کاش میشد تا ابد توی پاویون بیمارستانمون زندگی کنم، ساکت، تمیز، خنک، تخت و پتوی گرم و نرم، غذا هم سر وقت میارن:(((.

برچسب: نویسنده: طاها محمودی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:13

بعد از ۴ سال هنوز نفهمیدم توی این فضای «نخبگانی» توییتر چی به چیه. هربار میخونمش هرچی خودمم بلد بودم میپره. چرا اینجوریه واقعا؟

برچسب: نویسنده: طاها محمودی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:13

شت شت شت، امتحانم افتاده تهران، من تنهایی تهران نرفتم، هیچجاییشو بلد نیستم، تو این شلوغی بلیط از کجا گیر بیارم، اونجا محل آزمونو چطوری پیدا کنم؟ [پنیک اتک]«

برچسب: نویسنده: طاها محمودی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:13

شد شد، نشد مهاجرت میکنم آلاسکا. هیچ آدمی رو به چشم نمیبینم، نصف سال رو هم مثل خرس میخوابم. خدایی واسه اونجا رفتن دیگه نباید آزمون بگیرن.

برچسب: نویسنده: طاها محمودی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:47

بعد از بدنسازی گویا مافیا بازی کردن هم باعث زائل شدن عقل میشه. شب کشیکم یکی ساعت ۵ صبح سر یه نفر پشت تلفن داد میزد که چرا تارگت زدن بهش که مافیاست.

برچسب: نویسنده: طاها محمودی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:47

حالا ما یه بار زندگیمون سر روال افتاد و خواستیم یکم مثل آدمیزاد زندگی کنیم. خدایا باهامون خصومت شخصی داری؟ آدم یه سیب خورده، من که تو باغت تف نکردم به من چه؟

برچسب: نویسنده: طاها محمودی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:47

صفحه بندی