خرید بک لینک

درباره سایت

10| شاخه ی عشق الهی

امکانات وب

598 |

پدربزرگم برمی‌گردد. میگفت در کوچه‌های روستا که به استقبالم آمدند، گفتم ها کو؟ عروسم کجاست؟



گفتند آن است! دخترکی جوان در حال ساختن خانه‌ای با سنگریزه‌ها، چمباتمه زده بود و در دنیای خودش غرق بود.

جزئیات بیشتر درباره 598 |

سالها، خانه، پدربزرگم، خودش، میکند

پدربزرگم سینه را سپر می‌کند، به سمتش می‌رود و در اولین اکت عاشقانه‌اش با لگد خانه‌ی دخترک را ویران می‌کند. خودشان همیشه با خنده تعریفش میکنند. پدربزرگم می‌گوید هنوز هم بعد این سالها نمی‌دانم چرا آن کار را کردم. اینش به کنار که کار قبیح و زشتی بوده. حس مادر بزرگم را دارم. حس آدمی که غرق در دنیا خود دانه‌دانه سنگ‌های کوچک را با دقت روی هم می‌چیند و خانه‌ای کوچک برای خودش و رفیق راهش می‌سازد اما ناگهانی خانه‌اش لگدمال می‌شود.

حس آ‌دمی را دارم که غدد اشکی‌اش را از جا کنده باشند و نمی‌تواند برای تمام غم‌های دنیا گریه‌کند. من فقط خواب گریستن را میبینم و سیل اشکهایم در خواب مرا در خود فرو می‌برد. باید سنگ‌ریزه‌ها را هزارباره روی هم بچینم. این اولین مرتبه نیست و آخرینش هم نخواهد بود. خودم هم مطمئن نیستم کجا از این چرخه‌ی باطل رها خواهم شد و به ویرانه‌ها اجازه‌ی حکومت خواهم داد.

برچسب: نویسنده: طاها محمودی تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 10:20

صفحه بندی