همیشه وقتی از خونه دور میشدم یه حس غربتی داشتم. احساس ناشناخته و غریب بودن خرمو میگرفت و روزامو تلخ میکرد. اینباری که با دلبر رفته بودیم یه سفر کوتاه، دیدم ای بابا! چقدر حال و هوام خوبه. چقدر انگار دیگه از خونه دور نیستم. کنار دستمو نگاه کردم و دلبر رو دیدم. خونهی من، آرامش من، امید من کنارم نشسته بود. بوی عطرش که بهم میخورد از عمق وجودم حس میکردم که من خوشبختترین آدمم توی اون لحظه.
برچسب:
نویسنده: طاها محمودی